|
جمعه 27 / 1 / 1398برچسب:, :: 6:49 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
بخوان از شب سرد ....
از شب و قصه های درد......
از لحضه های تنهایی ات .....
از شبای پر ستاره ی آسمان غرورت که هیچگاه به خاطر من به پای خورشید نشکست.
بگو از لحضه های انتظار و فراق یار و لحضه های سخت بی من بودنت میان واژه هایی پر از ازدحام آدمیان .
بگو که چگونه حس بی من بودنت را به رخ زمانه می کشیدی و حسادت ستاره ها را به خود مشغول میکردی .
بگو که چگونه به گلدان دلت وعده ی باران مرا دادای و چگونه زنگار عذاب دیروز را هر روز با عشق من از صورتت می شستی.
بگو تا منم از تو بنویسم که به شوقت چه حسی دارم و به نامت چه آغازی را برای روز مینویسم و چگونه مشق شب را به ستاره ها می آموزم.
بگو تا احساس تنهایی نکنم.
حظورت را مداوم میخواهم ، بیشتر از مداومت زمان و هر آنچه که بخواهد برای ما معنای ثابت بودن باشد.
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |