|
شنبه 7 / 9 / 1391برچسب:, :: 5:8 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
تو به صداقت من ایمان نیافتی و در کجا کج ذهنت به دنبال دریچه ای میگردی که هیچگاه نخواهی یافت و سر درگم و هاج واج خیره به پنجره تا ساعتها ایستاده برگ تاریخ ورق به پشت میزنی و به سنگ دل تندیس شکست میتراشی و بیهوده انتظار حرف محبت کسی میشوی که سالها تو را به مداومت افکار پوچ دعوت کرده است. بیا و صلیب غم از شانه های استقامت دل بیفکن، بذر شادی بپاش و به تولدت ایمان بیاور تا خودت را باور کنی، من هم خرجین به دوش به زمانه پشت خواهم کرد. بغل به کوهستان زندگی خواهم زد و به استقامت راه خواهم رفت تا ریزش عشق تو مرا به گورستان آرزوهایم چال نکند. اما عکس تو را از طاقچه دل بر نخواهم داشت تا غبار خاطرات به رخت ، گرد ایام بپاشد و رنگ تاریخ بگیری و چهره ات را از نگاه هر صبح من محو کند و رفته رفته در کجاوه کودکی باورهایم به بلوغ بی تو بودن ها عادت کنم.و سعی میکنم تا حرفهایم را مشکی بنویسم و انشاء زندگی را خوب تمرین بکنم و همیشه کلمات سخت املاء را درست بفمم!! تا الگوی شاگردی خوب باشم و برای دیگران زندگی کنم !!!!!! از این پس همیشه دستمال با خود خواهم داشت و کفشهایم را واکس زده خواهم پوشیدو اگر به خانه برگشتم پاهایم را خواهم شست، خانه دل جارو خواهم زد و هتلی خواهم ساخت سفره شام خواهم داد و درختهای بید را از ریشه جدا خواهم کردو سیب خواهم کاشت تا همه بردارند و تلاش خواهم کرد تا بیگانه صحبت کنم. خداوندا ببخش مرا خورشید افکارم غروب کرده و آسمان نگاهم نیلی شده است نقاب رویم بردار تا فانوس راه را بهتر ببینم. زنجیر استقامت پایم را خواهم شکست به دست بند قانع خواهم بود . ریشهای صورتم را خواهم تراشید و در باطلاق زندگی چکمه خواهم پوشید تو اما تو اما غنچه مرا به آفتاب مهرت نزدیک کن و نردبان وجودم را وصله ی عشق بزن تا به ....... ایمان بیاورم 19/1/87 9:30 پارک ساحلی نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |