|
سه شنبه 25 / 10 / 1390برچسب:, :: 10:37 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
شب بود و سکوت و دستان آلوده به تکرار حرفهای التماس و
نگاه پر از بغض منو
تنهایی خدایی که ،
همیشه کنارم فقط ایستاده است !!!
حتی تمام نگفته هایم را گفتم
اما
اما رفت و میان ثانیه ها و ساعتها ، از چشمم گم شد.
سراسیمه واژه ها را برای جستجوی او دوباره گشتم اما
دیگر هیچ پاسخی نبود
رفت . تا دلیل تنهائیم و همدم همیشگی سکوتم باشد!!!
(موسوی)
![]() ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 25 / 10 / 1390برچسب:, :: 10:37 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
عقیق آسمان تماتم کالبدم را در بر خویش گرم نگاشته و باد کاجهای بار دار را حلحله شادی می افکند و به شعله های خاک سواری میدهد و کبوتران میان کاجها به ماه عسل میروند.
- و من این ، خود بودم.!
کلاغ ایستاده بر ارتفاع خویش به آن سمت دور دست می نگرد ، گویی که دارد کسی را می پاید. آدمیان نیز به قامت ، ایستاده مراوده میکنند . اینجا گویی خفقان بوده است !
در آن طرفهای دور دست راستم ، میان انبوه شاخه های شهامت ، دسته ی کبوتران به رقص
شادی میپراکنند و باد چنان شعله های خاک را به میهمانی روبان سبز می برد که دسته زاغ، ناخوشایند صدا میزدند : خفقان خفقان
و این آخرین تنازع بقاع آنها بود.
- و من خود ، این بودم !!
(موسوی )
پادگان 01 تهران- 1386/08/20
![]()
سه شنبه 25 / 10 / 1390برچسب:, :: 10:37 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
صدایم کن
تو ای تنها نگاه پر امید
تو بخوان
ای تنها صدای آشنا
بر لحضه های آمده و نیامده
در انتظار نیمه شبهای هیچ ....
با من حرفی بزن
تو ای خوب ترین احساس یک مرد
دلم گرفته است و سنگین بر آن سکوتش در فریادی پر از احساس عشق
با من حرفی بزن
دیده ها در سوز یک امید عبث
چشم به راه باران
اشک لغزنده
رسیده و نرسیده
بر گونه ها جاریست .
دلم گرفته است
با من حرفی بزن !!!!!!!!
![]() 1382/10/13
(موسوی)
![]()
سه شنبه 25 / 10 / 1390برچسب:, :: 10:37 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
شب را تا سپیده صبح به (خیال) و چشمانم را به خاطر شبهای تار روئیاها ، زنده به التماس دعا نشستم.جز بیداری شب و ملامت روز عاید اسغاثه دستان حاجتم، ثانیه هایی بود که تقدیر زیرکانه می دزدید بی انکه بدانم هنوز در التماس بچه گیهایم به دنبال کدام آرزوی خویش میگشتم ،خواب زمانه مرا به اندوه خود کشانده است.منی که هنوز پا به ظهور خویش، باید سلام را تمام میکردم.چگونه به رشد نسترن بذر امید میدادم! افسوس خاک آستینم بود و چشمانم به غبار خاکستر آلوده!!! تلاش بیهوده بود، کسی به ما دل نمی بست !!!!!!
![]()
سه شنبه 25 / 10 / 1390برچسب:, :: 10:0 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
کاش نگاهم را میفهمیدی !
آ نگاه که زیر باران غرورت تن به ذلت ،هر حرفی میزدم !! تا شاید ، تا شاید کمی به عقب بنگری و بدانی که چگونه این مرد به التماس نگاهایت عادت کرده است !! کاش میدیدی و می فهمیدی این استغاثه دستان حاجتم از چیست ؟ و چگونه ثانیه های تمام عمرم را به اعتکاف در محضر خدا گریستم تا شاید برگردی و به این عادت ، طلسم همیشگی دهی !!! روزه سکوت را بشکن ! این مرگ واقعی است ؟ نگذار مرا به جرم اعتیادم به تو در این عالم دیوانه بخوانند !! من به تمنای تو اینجایم ! آری این حقیقت است .می خواهم همیشگی دنیا را در حصار وجو د تو محبوس باشم ؟؟!! پرنده این حس مردنی نیست !! بگذار تا زندانی همیشگی ات باشم . بگذار، تا عادت ذهنت شوم و به تدام این حرف، قسم انجیل را برایت بنویسم !! خداوندا : خداوندا تمام هستیم را به نگاه غریبه ای دوخته ام که مرا نمی خواهد و از نهان من اگاه نیست .بگو فرشته هایت برایم دعا کنند ، بیشتر از هر وقتی محتاج استجابت این دعاهستم !!!! ![]()
سه شنبه 25 / 10 / 1386برچسب:, :: 10:37 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
![]() ![]() |