|
شنبه 9 / 3 / 1391برچسب:, :: 1:26 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
بخوان از شب سرد ،از شب و قصه های درد. از لحضه های تنهایی و از شبای پر ستاره آسمان غرورت که هیچگاه به خاطر من به پای خورشید نشکست.! بگو از لحضه های انتظار و فراق ؛ از لحضه های سخت بی من بودنت میان واژه هایی از ازدحام آدمیان . بگو که چگونه حس بی من بودنت را به رخ زمانه می کشیدی و حسادت ستاره ها را به خود مشغول می کردی. بگو که چگونه به گلدان دلت وعده باران مرا دادای و چگونه زنگار غذاب دیروز را هر روز با عشق من از صورتت میشستی. بگو تا منم از تو بنویسم که به شوقت چه حسی دارم و به نامت چه آغازی را برای روز مینویسم و چگونه در نبودت، مشق شب را به ستاره ها می آموزم. بگو تا احساس تنهایی نکنم وحضورت را مداوم بخواهم ، بیشتر از مداومت زمان و هر آنچه که بخواهد برای ما معنای ثابت بودن باشد. ببین که چگونه ساعت خیال من هنوز به یادت هست ؟ دلتنگی حصار ندیدنت مرا کشت، ای تمام عمر را به انتظار نگاه دوباره ات ، بیا و شادی چشمان ترم باش.درد دوری ات مرا سوخت... درد دوری ات مرا........... نظرات شما عزیزان: دریای ابی
![]() ساعت14:25---15 مرداد 1391
جناب نویسنده این مطلبتون هم فوق العاده بود فقط فارس رو پاس بدارید لحظه نه لحضه
![]()
![]() |