|
یک شنبه 21 / 11 / 1390برچسب:, :: 1:54 قبل از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
از تکرار سالهای سه فصل و عادت به تماشای گلخانه همسایه از سجاده مادر بزرگ و صدای تسبیح شبانه ، از وعده های نروئیده و ابرهای پژمرده ! از سنگهای پوسیده و حرفهای به هم نچسبیده از تکرار گذشته و دغدغه امروز از امید به آینده و حرفهای پوچ از خودم از خودت از خیالی که همیشه خدایی هست : خسته ام خسته . دلخوش به اعدام لحضه های زندگی و ویرانی حرفهای دلبستگی ات باشم یا به سکوت ثانیه های بخت و آزادی کبوتر شانس !!! همیشهءی وجودم را آفت آرزوهائیست که استجابت آنرا هم تو عاجزی ، پس چگونه به استقامت چشمانم طلوع صبح را وعده حظور خیال کسی دهم که تمام عمر را بیهوده سجده کرده ام ؟! راستی تو که نبودی من هم میان تنهایی خویش خدایی شده ام. حس و حالت را می فهمم که چه انتظار بیهوده ای داشتم !! سلام 13:10 1390/11/18 یاسوج نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |