|
شنبه 5 / 11 / 1390برچسب:, :: 4:36 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
من چشمک سهیلم را به هفت ستاره پروین هم نمیدهم ! منتظر آخرین نامه من باش آن لحضه که مرگ مرا در تابوت ندامت از اسم تو بر دستان اشک الود مادرم حمل میکنند. مهتاب ، کرامت اشک مرا به جلای ساده گی ام چنگ میزند و شب چادر لالای اش را آهسته می کوبد. حق حق گریه های مرا دستمال کاغذی مچاله دستانم می فهمند آنگاه که دانستم، تو مرا عروسک عاطفه های اضافی ات میدانی نه هم دم لحضه های شادمانیت( بی وفا ) میخواهم فریاد شرارت بار آتشکده نای ام را بر تن سفید آسمان افکارم ببارم تا آلوده ی ابرهای سیاه دروغت نگردند. تا سراچه اشک را بر حوضچه لبانم جاری کنم . آیا کسی هست مرا دوست بدار ؟! آری ، مفرگاه گناهان توبه تقدیر است ! تو پنج سال آستین سکوت بر گرفتی تا ، طغیان فریادهای محبتم را بیت القسای نماز تو شکست. من گرفتار عذابی ام که درآن علاقه ناشسته ترین پندی است که می تابد. این بار بر پشت بام آینده ایستاده تو را میبینم !! جسم بی جان قلم ، دست مایه بی تابیم را در غروب ابدیت بر لاشه علاقه های دروغینت میچرخاند ، تو اما هیچ حسی نمانده عروسکت را به حیاط پشتی خانه مادر بزرگ انداختی ! بی وفا من طنز سینمای سکوتت بودم که در آن تخم علاقه می تسنیدی تا کف پوش مرا پر کردی ! حرمت علاقه ام به تو در یک کلام هیچ است .. و اگر باشی بوی گلدان اطلسی ، پنجره را خواهد شکست تا هوای این بهار لطیف فضای اتاق را مشامگاه نوازش گرداند. نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |