|
سه شنبه 25 / 10 / 1390برچسب:, :: 11:27 بعد از ظهر :: نويسنده : ابراهیم
میدانستم صاحب اقتدار خلقتمان مجسمه وجودمان را به کوره هستی لعاب زندگی کردن نداده.پس تا آب در کوزه دلمان هنوز گرم است ،بگذار تا سقف این دخمه را بارانی زده باشیم شاید رحمت همین باشد. ------------------------------------------
آنگاه که میدانستم صاحب اقتدار خلقتمان مجسمه وجودمان را به کوره هستی لعاب زندگی کردن نداده و معصومانه در تفتیش ذهنمان به گنجایش خلقت می اندیشیدم، صلیب سکوت بر نیام این کلام تا همیشهء عشق به اندیشهء دل بستیم .
و قاب زندگی را ، آویز دخمه ابدیت در اعتقاد خویش بر این حرف همیشه سخت ،بنا نهادیم .که زندگی بار منت باریست بر خرجین دوشمان که سنگینی مصائب همیشه زیستن در تلالو زمان و سیر انسانیت به مسیر فقر هوش ، یاداور کجاوه عقل خردمندان ترسای زمان ، زانو به ستوه عادتم را خم نیاز به تو کرده !! تا باشد مرا به عبادت وام بداری و کردگان نیکو درو کنیم . اما چگونه ؟!
نیلی آسمان صاف ، کران دریای همیشه خاموش ، دستان استقامت ما سیر سلوک راه معبود از همیشه ، ابتداء کار ما بوده و سر دفتر زندگی ورق به پشت زمانه ، امتحان اینده را باید بیست بگیریم. پدیدار خلقتت نبودیم و گرفتار هست و نیستهای وجودمان گشتیم !!!
خداوندا : هم راه به توبه خویش بستیم هم ذهن به بن بست گلایه ها ، مانده در کوچهء فکر دنیای مه آلودهء خبر ، ذهن را گنجایش هیچ حرفی نیست . دست در هنجره کردیم گر کفری گفتیم چه کنیم ؟
گمراه وجودیم ،مست زمانه دست در استین دلمان گر سخنی به عقل راندیم گلایه نبود !! پاهایم مداومت راه را پایدار تر از بیش میبینند ..!!
زندگی شبی خاموش است ای دوست ، حرفی درشتر برا درو !! لهاف نیاز را مهتاب به شکرانه خواهد انداخت انداخت . تا ببینیم نسیم بوی چه بدمد همان را خواهیم بلعید ؟!!!
87/03/08
موسوی
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |